تبليغاتX
نورا (س)

 * موسی بن سیّار می گوید: "همراه امام رضا(ع) در نزدیکی توس بودم که صدای شیونی شنیدیم. به دنبال صدا رفتیم. جنازه‌ای دیدیم که تشییع می کردند. حضرت بلافاصله از اسب پیاده شدند و به سوی جنازه رفتند و مانند کسی که به سوی عزیزش می شتابد، جنازه را در بر گرفتند و فرمودند:
« هر کس جنازه دوستان ما را تشییع کند خداوند همه گناهانش را می بخشد. »
سپس تا کنار قبر به دنبال جنازه رفتند. آنگاه دست روی سینه میّت گذاشته و او را به بهشت بشارت دادند.
گفتم: " قربانت شوم مگر او را می شناسید؟ "
فرمودند: « آیا نمی دانی کارهای شیعیان ما هر صبح و شام بر ما عرضه می گردد؟ اگر نیکوکار باشند، شکر می کنیم و اگر خلافکار باشند، از خداوند برای آنان عفو و گذشت می طلبیم. »

* از امام پرسيدند، بهترين بندگان خدا چه كساني هستند؟
حضرت فرمودند:
« آنانكه هرگاه نيكي كنند شاد شوند، هرگاه بدي نمايند، آمرزش خواهند، هرگاه به آنان عطا شود شكرگزاري كنند، هرگاه مصيبت و بلايي ببينند صبر كنند و هرگاه خشم كنند، درمي‌گذرند. »

       خدا بر سر ملک ایران نوشت  *  خراسان زمینی است رشک بهشت

       سناباد شد شهر لطف و صفا     *   به لطف علی ابن موسی الرضا(ع)

* ميلاد ثامن الحجج (ع)، سلطان طوس، حضرت علي ابن موسي الرضا (ع)، بر عاشقان و شيفتگان حضرتش مبارك باد * 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 14:58  توسط نورا  | 

" ناصرالدين شاه و عدالت "

روزي اعليحضرت ناصرالدين شاه قاجار، در تابستان در عمارت ملوكانه سلطنت‌آباد دراز كشيده بودند؛ درحالي كه درباريان در پايين نشسته و با پادشاه به طور محرمانه صحبت مي‌كردند.

شاه در اثناي سخن پرسيد:

چرا انوشيروان را عادل مي گفتند؟ مگر من عادل نيستم؟

احدي جسارت نكرد كه پاسخ دهد.

شاه دوباره پرسيد:

آيا بين شما هيچ كس نيست كه جواب بدهد؟

باز كسي جواب نداد. ادامه سكوت همه را در معرض خطر قرار مي داد.

سرانجام حكيم الممالك مرگ را پيش نظر آورد و با ترديد گفت:

قربانت شوم. انوشيروان را عادل مي گفتند براي اين كه عادل بود.

شاه ابروي خود را در هم كشيد و گفت:

آيا ناصرالدين شاه عادل نيست؟

باز سكوت وهم آور جلسه را فراگرفت.

پس از مدتي ناگزير حكيم الممالك مرگ خود را درنظر آورد و حرف اول خود را تكرار كرد.

شاه بيشتر ابرو درهم كشيد و سؤال نخستين خود را باز بر زبان آورد.

مجدداً سكوت مرگبار بر دربار حاكم شد.

ناگزير حكيم الممالك شانه‌هاي خود را حركت داد و دست خود را باز كرد.

آنگاه شاه با كمال تحقير گفت:

اي فلان فلان شده ها! من يقين دارم كه اگر انوشيروان هم مثل شما مشتي رشوه خوار و نادرست در دور و بر خود داشت، هيچ وقت ممكن نبود او را عادل بگويند!

همه جواب دادند:

قربانت گرديم. قبله عالم حقيقت را فرمودند!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/03ساعت 11:47  توسط نورا  | 

                         

 امام صادق(ع) بيش از 1200 سال پيش فرمودند:

« بزودي، كوفه از علم خالي شود و بساط علم از آن برچيده شود، آن چنان كه مار در لانه‌اش به خود مي‌پيچد. آنگاه علم در شهري به نام  قم  ظاهر مي‌شود و آنجا مركز دانش و فضيلت مي‌گردد تا جايي كه در روي زمين حتي يكنفر مستضعف و ناآگاه در دين باقي نمي‌ماند، حتي بانوان پرده‌نشين. و اين در آستانه ظهور قائم(عج) ما خواهد بود كه خداوند قم و اهل قم را قائم مقام حجت قرار مي‌دهد و گرنه زمين خالي از حجت مي‌شود و زمين ساكنان خود را در كام خود فرو مي‌برد.

در آن ايام، علم از قم به همه سرزمين‌هاي شرق و غرب جهان سرازير مي‌گردد و حجت خدا بر مردم كامل مي‌شود و در روي زمين فردي نمي ماند كه دين و دانش به او نرسيده باشد. سپس قائم(عج) ظهور مي‌كند و موجب خشم و غضب خداوند بر مردم مي‌شود؛ زيرا خداوند از هيچ بنده‌اي انتقام نمي‌گيرد جز هنگامي كه حجت خداوند را انكار كند. »

در روزي كه نام قم در جزيرةالعرب ناشناخته و گم بود، صادق آل محمد(ص) آينده آنرا ترسيم فرمودند. اكنون حوزه علميه قم، از حوزه علميه هزار ساله نجف، سبقت گرفته است و صدها مجتهد عالي‌مقام را در دامان خود به بركت حضرت معصومه(س) پرورش داده است.

* خجسته سالروز ميلاد مسعود دخت امام موسي كاظم(ع)، خواهر امام رضا(ع)،كريمه اهلبيت، 

 

                                                                           حضرت فاطمه معصومه(س) مباركباد *    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 20:29  توسط نورا  | 

نگفتمت ؟؟ ...

 

* نگفتمت مرو آن جا، كه آشنات منم

    در اين سراب فنا چشمه حيات منم

                                          * وگر به خشم روي صد هزار سال ز من

                                                         به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

* نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي

    كه نقش بند سراپرده رضات منم

                                          * نگفتمت كه منم بحر و تو يكي ماهي

                                                         مرو به خشك كه درياي باصفات منم

* نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو

     بيا كـه قوت پرواز و پـر و پــات منم

                                          * نگفتمت كه تو را رهزنند و سرد كنند

                                                         كه آتش و تبش و گرمي هوات منم

* نگفتمت كه صفت‌هاي زشت در تو نهند

    كه گم كني كه سرچشمه صفات منم

                                          * نگفتمت كه مگو كار بنده از چه جهت

                                                         نظام گيرد خلاق بي‌جهات منم

* اگر چراغ دلي دانك راه خانه كجاست

    وگر خداصفتي دانك كدخدات منم

                                                                               « مولانا »

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/25ساعت 19:46  توسط نورا  | 

25 گنج بزرگ دنيا در فرمايشات امام صادق(ع):

 

1- بهشت را جستجو نمودم، پس آنرا در بخشندگي و جوانمردي يافتم

2- و تندرستي و رستگاري را جستجو نمودم، پس آنرا در گوشه‏گيري (مثبت)يافتم

3- و سنگيني ترازوي اعمال را جستجو نمودم، پس آنرا در گواهي به يگانگي خدا تعالي و رسالت حضرت محمد (صلي‌الله‌عليه‌و‌آله) يافتم

4- سرعت در ورود به بهشت را جستجو نمودم، پس آنرا در كار خالصانه براي خداي تعالي يافتم

5- و دوست داشتن مرگ را جستجو نمودم، پس آنرا در پيش فرستادن ثروت (انفاق) براي خشنودي خداي تعالي يافتم

6- و شيريني عبادت را جستجو نمودم، پس آنرا در ترك گناه يافتم

7- و رقت قلب را جستجو نمودم، پس آنرا در گرسنگي و تشنگي (روزه) يافتم

8- و روشني قلب را جستجو نمودم، پس آنرا در انديشيدن و گريستن يافتم

9- و (آساني) عبور بر صراط را جستجو نمودم، پس آنرا در صدقه يافتم

10- و روشني رخسار را جستجو نمودم، پس آنرا در نماز شب يافتم

11- و فضيلت جهاد را جستجو نمودم، پس آنرا در به دست آوردن هزينه زندگي زن و فرزند يافتم

12- و دوستي خدايتعالي را جستجو كردم، پس آنرا در دشمني با گنهكاران يافتم

13- سروري و بزرگي را جستجو نمودم، آنرا درخيرخواهي براي بندگان خدا يافتم

14- و آسايش قلب را جستجو نمودم، پس آنرا در كمي ثروت يافتم

15- و كارهاي پر ارزش را جستجو نمودم، پس آنرا در شكيبايي يافتم

16- و بلندي قدر و حسب را جستجو نمودم، پس آنرا در دانش يافتم

17- و عبادت را جستجو نمودم، پس آنرا در پرهيزكار يافتم

18- و آسايش را جستجو نمودم، پس آنرا در پارسايي يافتم

19- برتري و بزرگواري را جستجو نمودم، پس آنرا در فروتني يافتم

20- و عزت (ارجمندي) را جستجو نمودم، پس آنرا در راستي و درستي يافتم

21- و نرمي و فروتني را جستجو نمودم، پس آنرا در روزه يافتم

22- و توانگري را جستجو نمودم، پس آنرا در قناعت يافتم

23- و آرامش و همدمي را جستجو نمودم، پس آنرا در خواندن قرآن يافتم

24- و همراهي و گفتگوي با مردم را جستجو نمودم، پس آنرا در خوشخويي يافتم

25- و خشنودي خدا را جستجو نمودم، پس آنرا در نيكي به پدر و مادر يافتم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 20:48  توسط نورا  | 

                           

« مجنـون »

 

يك شبي مجنون نمازش را شكست                بي وضو در كوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش كرده بود           فارغ از جام الستش كرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او                            پُر ز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم كرده اي                     بر صليب عشق دارم كرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي                          و ندر اين بازي شكستم داده اي

نيشتر عشقش به جانم مي زني                   دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق،دل خونم نكن                 من كه مجنونم تو مجنونم نكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم                            اين تو و ليلاي تو... من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم                             در رگ پنهان و پيدايت منم

سالها با جور ليلا ساختي                             من كنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم                            صد قمار عشق يكجا باختم

كردمت آواره صحرا نشد                                 گفتم عا قل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يك يا ربت                         غير ليلا بر نيامد از لبت

روز و شب او را صدا كردي ولي                        ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني                    در حريم خانه ام در مي زني

حال اين ليلا كه خوارت كرده بود                      درس عشقش بيقرارت كرده بود

مرد راهش باش تا شاهت كنم                       صد چو ليلا كشته در راهت كنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 15:59  توسط نورا  | 

 الهــي!  

الهي!  عاجز و سرگردانم. نه آنچه دارم دانم و نه آنچه دانم دارم.

الهي! اگر بر دار كني رواست، مهجور مكن؛ و اگر به دوزخ فرستي رضاست، از خود دورمكن.

الهي! مكش اين چراغ افروخته را و مسوز اين دل سوخته را.

الهي! هركه را خواهي براندازي، با درويشان دراندازي.

الهي! همه تو.  ما هيچ . سخن اين است، بر خود مپيچ.

الهي! گفتي كريمم، اميد بدان تمام است؛ تا كرم تو در ميان است، نااميدي حرام است.

الهي! طاعت فرمودي و توفيق بازداشتي؛ و از معصيت منع كردي، برآن داشتي؛  اي ديرخشم

            زودآشتي؛ آخر مرا در فراق بگذاشتي.

الهي! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سرآمد.

الهي! من كيم كه تو را خواهم؟! كه از قيمت خويش آگاهم.

الهي! دل و دوست يافتن پادشاهي است، بي دل و دوست زيستن گمراهي است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 15:1  توسط نورا  | 

مناظره مورچه با سليمان(ع)


چون سليمان با لشگرش به وادي مورچگان رسيد، مورچه اي گفت: اي مورچگان بگريزيد و بجاي خويش رويد كه سليمان مملكت داشتن را نشان ندهد و به دانش خويش و تشكيلات خود ننازد.
سليمان با سپاه خويش حركت كرد درحالي كه روي تخت مخصوص نشسته و باد آن را حركت مي دهد و سواران او زير سايه تخت مي رفتند.
به يك وادي رسيدند كه مورچگان داراي نيرو و  تشكيلات بسيار عظيمي بودند. فرمانده مورچگان بنام "ادجا" فرمان داد: وقتي كه تخت سليمان پيدا شد تمام مورچگان بگريزند.
باد فرمان رئيس مورچگان را به گوش سليمان رسانيد. سليمان خنديد و از خداوند خواست با مورچگان سخن گويد.
باد را گفت تخت او را فرود آرد و فرمانده مورچگان را احضار كرد، گفت: چرا به مورچگان گفتي بگريزند مگر از سپاه من چه ديدي؟
مورچه عرض كرد: اي پيغمبر خدا برمن خشم مگيرو برمن بانگ مزن. تو ملكي ، پادشاهي و من نيز پادشاهم و فرمانده مورچگانم.
خداوند 4 طبقه زمين را به من داده و در هر طبقه 40 سرهنگ زيردست من فرمانبرداري مي كنند و هر سرهنگي 4 ميليون مورچه دارد.  اگر خداي تعالي بخواهد از ما هركدام بيشتر باشد بزرگترين دشمن را هم هلاك مي كنيم.
سليمان باز پرسيد: چرا گفتي بگريزيد؟
مورچه عرض كرد: اين زمين زر  دارد و آدمي به زر حريص است، ترسيدم اين زمين را بكنند و زير و رو كنند و بگردانند و به سپاه من رنج فراوان برسد.
سليمان پرسيد: اين دانش را از كجا كسب كردي؟
مورچه گفت: اي سليمان! تو پنداري كه خودت تنها علم داري و همه علم جهان از تست. خداوند همه عقل و خرد و دانش به يك كس ندهد.
سليمان گفت: مي خواهي بتو علومي بياموزم تا بداني كه ما دانشمنديم؟
مورچه گفت: من از تو سئوالاتي مي كنم.
سليمان گفت: هرچه خواهي بپرس.
مورچه گفت: اي سليمان از خدا چه خواستي ؟
سليمان: ملكي خواسته ام كه هيچكس نداشته باشد.
مورچه: از اين سخن تو بوي حسد مي آيد و پيغمبران را سخن حسدآميز نباشد. چه مي شد اگر كسي ديگر مانند تو پادشاهي داشت؟
سليمان از سخن او به خشم آمد.
مورچه: آري سخن حق تلخ است. چرا غضب مي كني. ديگر چه خواسته اي از خدا؟
سليمان: انگشتري خواستم كه همه ملك جهان زير اين انگشتر است.
مورچه: يعني چه؟ چه معني دارد كه جهان زير انگشتري باشد؟
سليمان: تو بگو يعني چه؟
مورچه: يعني از آنجا كه آسمان است تا زمين و از قاف تا قاف كه اين همه به تو داده است قيمت يك قطعه سنگ است و خداوند به تو نمود كه تمام سراسر جهان به ارزش يك پاره سنگ است و قيمتي و مقداري ندارد.
مورچه: ديگر چه خواسته اي؟
سليمان: باد را به فرمان خود خواسته ام تا تخت مرا يك ماه راه ببرد و باز آورد و به اندك زماني هرچه گويم آن كند و از هرجا خبر دهد.
مورچه: اي سليمان آيا ميداني اين كار بهر چيست و از اجابت دعاي تو چه چيز را به تو نموده است؟
سليمان: اي مورچه تو بگو.
مورچه: براي آن است كه باد خبر مرگ را بتو برساند.
سليمان به گريه افتاد و گفت: راست مي گويي.
مورچه:اي سليمان! تو با اين تقاضا اندك چيزي از خدا خواستي. اگر صبر و تحمل مي كردي فرشتگان را به فرمان تو مي فرمود. چنانچه در آخرالزمان محمد خاتم النبيين(ص) به آنچه نزد تو مهمن است التفات نكند و خداي تعالي فرشتگان را به فرمان او امر كند.
سليمان: اي مورچه پيغمبر آخرالزمان را از كجا مي شناسي؟
مورچه:من او را مي شناسم و نام او را مي دانم. محمد (ص) است و او خاتم و فخر همه انبياء است.
سليمان: ديگر چيزي مي داني؟
مورچه:آري . مي داني چرا تو را سليمان مي نامند؟
سليمان: نه.
مورچه:يعني دل به دنيا مده كه گاه بازگشتن است.
سليمان باز گريست و گفت: تو حكيمي. مرا پند ده.
مورچه: اي سليمان! خداوند هركه را سلطنت و مهتري دهد بايد بر رعيت و كهتران شفيق و مهربان باشد و هر شب از حال رعيت آگاه باشد. آيا تو هر شب از حال رعيت آگاهي؟
سليمان: نه.
مورچه: من هر روز و هرشب ميان قوم خود «مورچگان» مي گردم تا اگر رنجي رسيده باشد خود به آن قيام نمايم و هر شب نخوابم تا همه را بشناسم و انصاف دهم.
سليمان تعجب كرد و از آن مورچه پند گرفت و فهميد خلق خدا و عوالم جهان آفرينش بسيار است. خواست برخيزد و برود.
مورچه گفت: روا نباشد بروي. من تو را مهماني مي كنم بدانچه خدا به ما ارزاني فرموده است.
سليمان اجابت كرد.
مورچه پاي ملخي نزد سليمان آورد.
سليمان خنديد و گفت: مرا با سپاه بسيارم از اين ران ملخ پذيرايي مي كني؟
مورچه: آري تو و همه سپاهت را بدين ران ملخ اطعام مي كنم.
سليمانبا تمام سپاهش از آن خوردند و سير شدند و ران ملخ همچنان باقي ماند.
سليمان اين بديد و به سجده شكر افتاد و گفت: پروردگارا! مي دانم كه بنده ضعيف هستم. و به قصر خود بازگشت و 40 شبانه روز به عبادت پرداخت و شكر خدا نمود.

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 20:41  توسط نورا  | 

            Islamic-Photos-00013-[yasinmedia_com].jpg

علائم ظهور امام عصر (عج) (بخش 2)

 

امام صادق (ع) در ادامه علائم ظهور حجه (عج) به يكي از ياران خود مي فرمايند:

* هنگامي که ديدي بدكاري آشكار شده و براي سخن چيني كوشش مي‌شود؛ ستم و تجاوز شايع شده است؛ غيبت، سخن خوش آنها شود و بعضي بعضي ديگر را به آن بشارت دهند.

* وقتي ديدي حج و جهاد براي خدا نيست؛ سلطان به خاطر كافر، شخص مؤمن را خوار كند؛ خرابي بيشتر از آبادي است؛ معاش انسان از كم فروشي به دست مي‌آيد؛ خون ريزي آسان گردد؛ مرد به خاطر دنيايش رياست مي‌كند.

* هنگامي که ديدي مردم نماز را سبك شمارند؛ انسان ثروت زيادي جمع كرده ولي از آغاز آن تا آخر زكاتش را نداده است؛ قبر مرده‌ها را بشكافند و آنها را اذيت كنند؛ هرج و مرج بسيار شود؛ مرد روز خود را با مستي به شب ميرساند و شب خود را نيز به همين منوال صبح مي‌کند، هيچ اهميتي به آيين مردم ندهد؛ آنگاه كه با حيوانات آميزش شود؛ مرد به مسجد (محل نماز) مي‌رود و وقتي برميگردد لباس در بدن ندارد (لباسش را دزديده‌اند).

* هنگامي که ديدي حيوانات همديگر را بدرند؛ دلهاي مردم سخت و ديدگانشان خشك و ياد خدا برايشان گران است؛ بر سر كسبهاي حرام آشكارا رقابت مي‌كنند؛ ديدي كه نمازخوان براي خودنمايي نماز مي‌خواند؛ فقيه براي دين خدا فقه نمي‌آموزد و طالب حرام ستايش و احترام مي‌گردد؛ مردم در اطراف قدرتمندان هستند؛ طالب حلال، مذمت و سرزنش مي‌شود و طالب حرام، ستايش و احترام مي‌گردد.

* آنگاه که در مكه و مدينه كارهايي مي‌كنند كه خدا دوست ندارد و كسي از آن جلوگيري نمي‌كند و هيچكس بين آنها و كارهاي بدشان مانع نمي‌شود؛ آلات موسيقي و لهو و لعب در مدينه و مكه آشكار گردد؛ مرد سخن حق گويد و امر به معروف و نهي از منكر كند ولي ديگران او را از اين كار برحذر مي‌دارند.

* هنگامي که ديدي مردم به همديگر نگاه مي‌كنند (چشم هم چشمي مي‌کنند يا معيارشان بر خوب و بد اعمال خدا نيست) و از مردم بدكار پيروي نمايند؛ راه نيك پيرو ندارد؛ مرده را مسخره كنند و كسي براي او اندوهگين نشود.

* وقتي ديدي سال به سال بدعت و بديها بيشتر شود؛ مردم جز از سرمايه داران پيروي نكنند؛ به فقير چيزي را دهند كه برايش بخندند ولي در راه غيرخدا ترحم مي‌کنند؛ وقتي که ديدي علائم آسماني آشكار شود و كسي از آن نگران نشود؛ مردم مانند حيوانات در انظار يكديگر عمل جنسي انجام مي‌دهند و كسي از ترس مردم از آن جلوگيري نمي‌كند؛ انسان در راه غيرخدا بسيار خرج كند ولي در راه خدا از اندك هم مضايقه دارد.

* آنگاه که ديدي عقوق پدر و مادر رواج دارد و فرزندان هيچ احترامي براي آنها قائل نيستند بلكه نزد فرزند از همه بدترند؛ زنها بر مسند حكومت بنشينند و هيچ كاري جز خواسته آنها پيش نرود؛ پسر به پدرش نسبت دروغ بدهد و پدر و مادر را نفرين كند و از مرگشان شاد شود؛ اگر روزي بر مردي بگذرد و او در آن روز گناه بزرگي مانند بدكاري، كم فروشي، و زشتي انجام نداده ناراحت است.

* وقتي ديدي قدرتمندان غذاي عمومي مردم را احتكار مي‌كنند؛ اموال خمس در راه باطل تقسيم گردد و با آن قماربازي و شراب خواري شود؛ به وسيله شراب بيمار را مداوا و براي بهبودي، آن را تجويز كنند؛ مردم در امر به معروف و نهي از منكر و ترك دين بي تفاوت و يكسانند.

* آنگاه ديدي كه سروصداي منافقان برپا اما صداي حق طلبان خاموش است؛ براي اذان و نماز مزد مي‌گيرند؛ مسجدها پر است از كساني كه از خدا نمي‌ترسند و غيبت هم مي‌نمايند.

* هنگامي که ديدي خورندگان اموال يتيمان ستوده شوند؛ قاضيان برخلاف دستور خداوند قضاوت كنند؛ استانداران از روي طمع، خائنان را امين خود قرار دهند؛ فرمانروايان ميراث مستضعفان را در اختيار بدكاران از خدا بي‌خبر قرار دهند؛ بر روي منبرها از پرهيزكاري سخن مي‌گويند ولي گويندگان آن پرهيزكار نيستند.

* و بالاخره هنگامي که ديدي صدقه را با وساطت ديگران، بدون رضاي خدا و به خاطر درخواست مردم بدهند؛ وقت نمازها را سبك بشمارند؛ همّت و هدف مردم شكم و شهوتشان است؛ دنيا به آنها روي كرده است؛ نشانه‌هاي برجسته حق ويران شده است.

[اين آخرالزمان است]، در اين وقت خود را حفظ كن و از خدا بخواه كه از خطرات گناه نجاتت بدهد.                                                             (بحارالانوار، علامه مجلسي، ج52، ص260 ـ 256 ـ با تصرف اندک در متن)

 

و اما "علائم حتمي الوقوع" ظهور با استفاده از روايات معصومين (ع) اندک است.

در روايتي امام صادق(ع) مي‌فرمايند:

* «پيش از ظهور قائم(عج) پنج نشانه حتمي است: قيام يماني، فتنه سفياني، صيحه آسماني، قتل نفس زکيه و شکافتن زمين و فرو رفتن عده‌اي در بيابان»           (كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق ، ص650)

 

همچنين امام صادق(ع) فرمودند:

* «وقوع ندا (ي آسماني) از امور حتمي است؛ سفياني از امور حتمي است؛ يماني از امور حتمي است؛ كشته شدن نفس زكيه از امور حتمي است؛ كف دستي كه از افق آسمان برون آيد از امور حتمي است؛ نيز وحشتي در ماه رمضان است كه خفته را بيدار كند و شخص بيدار را به وحشت انداخته و دوشيزگان پرده‌نشين را از پشت پرده بيرون مي‌آورد.»      (غيبت نعماني، با ترجمه غفاري، باب14، ص365)

 

اميرالمؤمنين(ع) از رسول خدا(ص) روايت نمودند:

* «ده چيز است كه پيش از قيامت حتماً به وقوع خواهد پيوست:

فتنه سفياني و دجال، واقعه دخان (دود)، ظهور دابه، خروج قائم، طلوع خورشيد از مغرب، نزول عيسي، خسوف در مشرق، خسوف در جزيرة العرب، آتشي كه از مركز عدن شعله مي‌كشد و مردم را به سوي بيابان محشر هدايت مي‌كند»     (بحارالانوار، علامه مجلسي، ج52، ص209 و غيبت شيخ طوسي، ص 267)

 امام محمد باقر(ع) نيز فرموده است:

* «در كوفه، پرچمهاي سياهي كه از خراسان بيرون آمده است فرود مي‌آيد و وقتي مهدي(ع) ظاهر شد، براي بيعت گرفتن به سوي آن مي‌فرستد.»                           (غيبت شيخ طوسي، ص274)

 

{ اللهم كن لوليك الحجه ابن الحسن (عج) / صلواتك عليه و علي آبائه / في هذه الساعه و في كل ساعه / وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا / حتي تسكنه ارضك طوعا / و تمتعه فيها طويلا }

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 17:56  توسط نورا  | 

علائم ظهور امام عصر (عج) (بخش 1)

علائم ظهور به دو دسته كلي تقسيم مي‌شوند:

علائم حتمي و علائم غيرحتمي

فضيل بن يسار از امام باقر (ع) روايت كرده است كه فرمودند:

«نشانه‌هاي ظهور دو دسته است: يكي نشانه‌هاي غيرحتمي و ديگر نشانه‌هاي حتمي؛ خروج سفياني از نشانه‌هاي حتمي است كه راهي جز آن نيست.»

منظور از علائم حتمي آن است كه تقدير قطعي خدا به وقوع آن تعلق گرفته، و مشروط به هيچ قيد و شرطي نيست؛ و مقصود از علائم غير حتمي آن است كه وقوع آن ممکن است مشمول بداء گردد، زيرا مشروط به شروطي است كه اگر آن شروط تحقق يابد آن علائم واقع مي شوند و اگر آن شروط مفقود باشد آن علائم نيز تحقق نمي‌يابند.

علائم غيرحتمي بسيارند. 

روايت مفصل و مشهوري از امام صادق (ع) در اين باب وجود دارد كه ضمن درج آن در ذيل يادآوري مي شود؛ گرچه هر يک از اين علائم حتمي الوقوع نيست، ولي درمجموع احوال آخرالزمان را به ما معرفي مي کند كه مطالعه آن كه شباهتهاي زياد آن با شرائط فعلي را مي‌نماياند، قابل تامل است.

در اين روايت، امام صادق (ع) به يكي از ياران خود فرمودند:

* هرگاه ديدي كه حق بميرد و طرفدارانش نابود شوند؛ ظلم و ستم فراگير شود؛ قرآن فرسوده و بدعتهايي از روي هوا و هوس در مفاهيم آن بوجود آمده است؛ و دين خدا، عملاً، توخالي شده، همانند ظرفي كه آن را واژگون سازند!

* هرگاه ديدي كه اهل باطن بر اهل حق پيشي گرفته‌اند؛ كارهاي بد آشكار شده و از آن نهي نمي‌شود، بدكاران بازخواست نمي‌شوند؛ مردان به مردان و زنان به زنان اكتفا ميكنند.

* هنگامي که ديدي افراد باايمان سكوت كرده و سخنشان را نمي‌پذيرند؛ شخص بدكار دروغ گويد و كسي دروغ و نسبت نارواي او را رد نمي‌كند؛ بچه‌ها به بزرگان احترام نمي‌گذارند؛ و قطع رحم مي‌شود.

* وقتي ديدي كه بدكار را ستايش كنند و او شاد شود و سخن بدش به او برنگردد؛ نوجوانان پسر همان كنند كه زنان كنند [يعني به مانند آنان خود را زينت مي کنند]؛ و زنان با زنان ازدواج كنند.

* هنگامي که ديدي انسانها اموال خود را در غير اطاعت خدا مصرف مي‌كنند و كسي مانع آنها نمي‌شود؛ افراد با ديدن كار و تلاش مؤمنانه [از آن تعجب مي کنند] و به خدا پناه مي‌برند.

* ديدي كه مداحي دروغين از اشخاص زياد شود؛ همسايه همسايه خود را اذيت مي‌كند و از آن جلو گيري نشود؛ كافران از صعوبت زندگي مؤمن، شاد مي شوند؛ مردم شراب را آشكار مي آشامند و براي نوشيدن آن كنار هم مي‌نشينند و از خداوند متعال نمي‌ترسند؛ كسي كه امر به معروف مي‌كند خوار و ذليل است.

* هنگامي که ديدي آدم بدكار در چيزي مورد ستايش است که خداوند آن را دوست ندارد؛ اهل قرآن و دوستان آنها خوارند؛ راه نيك بسته و راه بد باز است؛ انسان ها به زبان مي‌گويند ولي عمل نمي‌كنند.

* وقتي ديدي خانه كعبه تعطيل شده و به تعطيلي آن دستور داده مي‌شود؛ مؤمن خوار و ذليل شمرده شود؛ بدعت و زنا آشكار گردد؛ مردم به شهادت و گواهي ناحق اعتماد كنند.

* ديدي كه حلال حرام و حرام حلال مي‌شود؛ دين بر اساس ميل اشخاص معني مي‌شود كتاب خدا و احكام آن تعطيل مي گردد؛ جرأت بر گناه آشكار شود و ديگر كسي براي انجام آن منتظر تاريكي شب نگردد.

* آنگاه که ديدي مؤمن نتواند نهي از منكر كند مگر در قلبش؛ ثروت بسيار زياد در راه خشم خدا خرج گردد؛ سردمداران به كافران نزديك شوند و از نيكوكاران دور گردند؛ واليان در قضاوت رشوه بگيرند؛ پستهاي مهم واليان بر اساس مزايده است نه بر اساس شايستگي.

* آن زمان که ديدي مردم را به تهمت يا سوء ظن بكشند؛ مرد به خاطر همبستري با همسران خود مورد سرزنش قرار گيرد؛ هنگامي که زن بر شوهر خود مسلط شود و كارهايي كه مورد خشنودي شوهر نيست انجام مي‌دهد و به شوهرش خرجي مي‌دهد.

* آنگاه که ديدي سوگندهاي دروغ به خدا بسيار گردد؛ آشكارا قماربازي شود؛ مشروبات الكلي به طور آشكار بدون مانع خريد و فروش شود؛

* ديدي مردم محترم توسط حاکمان قلدر خوار شوند؛ نزديك ترين مردم به فرمانداران آناني هستند كه به ناسزاگويي به ما، خانواده عصمت(ع)، ستايش شوند؛ و هر كس ما را دوست دارد او را دروغگو خوانده و گواهي اش را قبول نمي‌كنند.

* آنگاه که ديدي مردم در گفتن سخن باطل و دروغ با هم رقابت مي كنند؛ شنيدن سخن حق بر مردم سنگين ولي شنيدن باطل برايشان آسان است؛ همسايه از ترس زبان همسايه به او احترام مي‌كند.

* وقتي ديدي حدود الهي تعطيل شود و طبق هوي و هوس عمل گردد؛ مسجدها طلا كاري (زينت داده) شود؛ راستگوترين مردم نزد آنها مفتري و دروغگو است.              (ادامه دارد ...)

{ اللهم عجل لوليك الفرج / والعافيه و النصر /  و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره / به حرمت محمد (ص) و آله الطاهرين }

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 16:17  توسط نورا  | 

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند،

                 غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است"

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است.

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما... (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: "هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 14:24  توسط نورا  | 

آنگاه كه دوست داري همواره كسي به يادت باشد ، به ياد من باش ، كه من هميشه به ياد توام . 

 

                                                         از طرف بهترين دوست تو : خدا

 

                                                                                         (بقره / آيه 152)  

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 11:50  توسط نورا  | 

هنگامي که حضرت موسي براي مناجات با خدا به طور مي رفت، در راه عابدي را در ديرش مشغول عبادت ديد، آن حضرت نزد او نشست و پرسيد: چند سال است در اين دير عبادت مي کني؟

عابد گفت: هفتاد سال!

چون وقت ناهار شد، عابد سفره‌اش را پهن کرد و شروع به خوردن غذاي خود کرد، بي آن که چيزي از آن به موسي تعارف کند!

مدتي بعد موسي برخاست تا به جانب طور رود. عابد به او گفت: اي موسي، از خدايم بپرس که جايگاه من در بهشت کجاست؟

موسي از نزد او رفت و در راه با عابدي ديگر ملاقات کرد. از او پرسيد: چند سال است عبادت مي کني؟

عابد گفت: چند سالي است.

موسي نزد او نشست، سپس عابد سيبي آورد و گفت: به جز اين سيب چيز ديگري ندارم و همين را با هم تقسيم مي کنيم! او نيمي از سيب را به موسي داد و نيم ديگرش را خودش تناول کرد.

اندکي بعد موسي برخاست تا خداحافظي کند. عابد گفت: از پروردگارم بپرس، جايگاهم در بهشت کجاست؟

موسي در کوه طور راجع به آن دو عابد از خدا پرسيد. وحي آمد که عابد اول در آتش است و عابد دوم جايگاهي پسنديده در بهشت دارد! موسي تعجب کرد، چون نخستين عابد هفتاد سال خدا را عبادت کرده بود در حالي که عبادت دومي از چند سالي فراتر نمي رفت!

از پروردگار علت اين امر را پرسيد. وحي آمد که اولي غذا را از تو دريغ داشت حال آن که دانست تو بنده و دوست مني، اما دومي تنها سيبي را که داشت با تو تقسيم کرد!

چون موسي باز گشت، آنچه را که خداوند به او وحي فرموده بود، به اطلاع آن دو رساند. عابد اول هنگامي که خبر دوزخي بودن خود را شنيد، از موسي تقاضا کرد از خدايش دو چيز را براي او بخواهد:

اول آنكه آنقدر پيکر او را بزرگ کند که تمامي جهنم را پر سازد. دوم آنكه او را در جهنم خاص جاي دهد، زيرا تاب شنيدن ناله عذاب شوندگان را ندارد!

موسي با خداوند مناجات کرد و تقاضاي آن عابد را به خداوند عرضه داشت. وحي آمد که او را به بهشت مژده ده. موسي پرسيد: خدايا علت چيست؟ خداوند گفت: چون او تاب شنيدن ناله عذاب شوندگان را ندارد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/25ساعت 12:9  توسط نورا  | 

                               

حضرت فاطمه(س) از پدر بزرگوارشان پرسيدند:

 

" پدرجان؛ مرد يا زني كه نماز را سبك بشمارد به چه كيفري دچار ميشود؟"

 

پيامبر(ص) فرمودند:

 

" چنين فردي به 15 گرفتاري دچار مي گردد:

 

     * خداوند عمرش را بي بركت گرداند.

 

     * بركت از رزق و روزي او برگيرد.

 

     * نورانيت بندگان صالح را از چهره اش بزدايد.

 

     * كارهاي نيك او بي اجر و مزد ماند.

 

     * دعا و نيايش او در درگاه خدا قبول نشود.

 

     * از دعاي نيكان بهره نبرد.

 

     * خوار و ذليل بميرد.

 

     * با گرسنگي چشم از جهان بربندد.

 

     * هنگام مرگ تشنه جان دهد.

 

     * فرشته اي در گور به شكنجه اش مأمور شود.

 

     * قبر بر او تنگ گيرد.

 

     * گرفتار تاريكي و ظلمت قبر شود.

 

     * روز قيامت در برابر مردم فرشته اي او را كشان كشان به محشر آورد.

 

     * با سختي و شدت به حسابش رسيدگي شود.

 

     * خداوند با نظر لطف و محبت به او ننگرد و گرفتار عذابي سخت گردد.

            

                                                       « تخليص از بحارالانوار، ج 83 ، ص 22-21 »

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/06/23ساعت 20:36  توسط نورا  | 

امام صادق عليه السلام فرمود:

مقدرات در شب نوزدهم تعيين، در شب بيست و يكم تأييد و در شب بيست و سوم امضاء مي شود.

                                 الكافي، كليني، ج4، 159

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 21:35  توسط نورا  | 

*!*!* آئينـه حـق  نمـاي ايزد ، آمــد     روشنــگر بـزم حـّي سرمـد آمـد  *!*!*

*!*!* در عرش برين فرشتگان مي گويند:       ميـلاد حسن(ع) ، سبط محمد(ص) آمــد  *!*!*

در نيمه رمضان، نور حق جلوه كرده است و دومين امام نور، پاي بر زمين نهاده و آن را متبرك كرده است. رمضان معطر شده است از عطر خوش بوي ياسـمن اهل بيت (ع)، از حُسن حسن كه گام بر گسـتره زمين نهاده و جهاني را منور ساخته است. فرشتگان به پايكوبي پرداخته اند و اسحار اين شب ها، پيام آور نور و روشني اند. او امام مجتبي(ع)، سيد نجيبان است و به يمن اين ميلاد، شيعيان علي (ع) از شـادي در قالب تن نمي گنجند و شادي نوشان كوثر محبت اويند. ميـلاد حسن (ع)، مهر نامـيدي بر پيشاني شب زده و راه روشن صراط المستقيم را به همگان نشان داده است. آري! اينك ميلاد خجسته و شكـوهمند امـام برگزيده، زينت عرش الهي، فرزند جميل پيامبر است.

 

      امام حسن(ع) فرمودند:

 

     « سَمِعتُ جَدِّي(ص) يقُولُ: مَن وَجَدَ لُقمَهً مُلقاهً فَمَسَحَهَا اَو غَسَلَهَا ثُمَّ اَكَلَهَا اَعَتَقهُ اللهُ تَعَالي مِنَ النَّارِ »

 

     « از جدم، پيامبر(ص) شنيدم كه فرمودند: هركس يك لقمه نان را كه روي زمين افتاده است بردارد و آن را پاك كند، يا بشويد و سپس آن را بخورد، خداوند تعالي او را از آتش جهنم نجات خواهد داد »

 

                        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/14ساعت 21:13  توسط نورا  | 

                                 

« سكــوت »

 

 " بايد گاهي سکوت کنيم ،

 

                            شايد خدا هم حرفي براي گفتن داشته باشد "

 

"  اگر قرار بود هرکس به اندازه دانش خود صحبت کند ،

 

                                   چه سکوتی در دنيا حکم فرما می شد ! "

شكسپير :

 

" هميشه حرفي بزنيد که بتوانيد بنويسيد ،

 

                 چيزي بنويسيد که بتوانيد آنرا امضا کنيد ،

 

                                چيزي را امضا کنيد که بتوانيد اجرا كنيد "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 12:10  توسط نورا  | 

« توصيه‏هايي از علامه حسن‏زاده آملي »

       " انسان دو دهان دارد:

      يكي گوش كه دهان روح او است و ديگر دهان، كه دهان تن او است. اين دو دهان خيلي محترمند. انسان بايد خيلي مواظب آنها باشد. يعني بايد صادرات و واردات اين دهنها را خيلي مراقب باشد. آن‏هايي‏كه هرزه خوراك مي‏شوند، هرزه كار مي‏گردند. كساني كه هرزه شنو مي‏شوند، هرزه گو مي‏گردند.

      وقتي واردات انسان هرزه شد، صادرات او هم هرزه و پليد و كثيف مي‏شود. يعني قلم او هرزه و نوشته‏هايش زهرآگين خواهد شد. حضرت اميرالمؤمنين، عليه السلام فرمود: عمل نبات است و هيچ نبات از آب بي‏نياز نيست و آب‏ها گوناگون‏اند. هر آبي كه پاك است، آن نبات هم پاك و ميوه‏اش شيرين خواهد بود و هر آبي كه پليد است، آن نبات هم پليد و ميوه او تلخ است.

      خود عمل، حاكي است كه از چه آبي روييده شده است... "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/08ساعت 19:8  توسط نورا  | 

« دو لطيفه »

نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:

« استاد، شما براي چه مي نويسيد؟ »

برنارد شاو جواب داد:

« براي يک لقمه نان »

نويسنده جوان گفت:

« متاسفم . برخلاف شما، ما براي فرهنگ مي نويسيم »

برنارد شاو پاسخ داد:

« عيبي ندارد پسرم . هر کدام از ما براي چيزي مي نويسيم که نداريم »

***

ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: « کجا می روی؟»

گفت: « به بازار تا درازگوشی بخرم »

مرد گفت: « انشاءالله بگوی »

گفت: « اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم »

چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند . چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: « از کجا می‌آیی؟ »

گفت: « از بازار می‌آیم انشاءالله . پولم را زدند انشاءالله . خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله! »

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/06/04ساعت 12:52  توسط نورا  | 

                       

امروز اول شهريور، سالروز تولد حكيم فرزانه، ابوعلي سينا و روز پزشكه. ضمن تبريك اين روز خجسته به جامعه پزشكي و همه پزشكان متعهد كشور ، اين چند بيت كه سروده آن حكيمه رو تقديم حضور همه پزشكان متعهد مي كنم.

     روزكي چند در جهان بودم /  بر سر خاك باد پيمودم

         ساعتي لطف ولحظه‌اي درقهر / جان پاكيزه را بيالودم

            باخرد را به طبع كردم هجو / بي خرد را به طمع بستودم

               آتشـي بر فـروختـم از دل /  وآب ديـده ازو بپـالـودم

                  با هواهاي حرص و شيطاني /  ساعتي شادمان نياسودم

                     آخر الامر چون بر آمد كار  /  رفتم و تخم كشته بدرودم

                        كس نداند كه من كجا رفتم /  خود ندانم كه من كجا بودم

                                                                               « ابو علي سينا (ره) »

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/01ساعت 18:58  توسط نورا  |